فوتبال
سفارش تبليغات اينترنتي
درمان هموروئيد
مشخصات خودروهای ایرانی و خارجی
تبلیغات متنی
گالری عکس
فوتبال

داستان ادبی و خواندنی پسر قدکوتاه پادشاه

مجموعه : داستان جالب
داستان ادبی و خواندنی پسر قدکوتاه پادشاه

داستان ادبی و خواندنی پسر قدکوتاه پادشاه، این داستان ادبی بسیار جالب و خواندنی می باشد.

 

ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می کرد ، پسر به فراست استیصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر

 

الشاة نظیفة والفیل جیفة

اقل جبال الارض طور و انه ///// لاعظم عند الله قدر و منزلا

آن شنیدی که لاغری دانا ///// گفت باری بابلهی فربه

اسب تازی و گر ضعیف بود ///// همچنان از طویله خر به

پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند و برادران به جان برنجیدند

تا مرد سخن نگفته باشد ///// عیب و هنرش نهفته باشد

هر پیسه گمان مبر نهالی ///// باشد که پلنگ خفته باشد

 

شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند ، اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود گفت :

آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من ///// آن منم گر در میان خاک و خون بینی سری

کانکه جنگ آرد بخون خویش بازی می کند ///// روز میدان و آنکه بگریزد بخون لشکری

این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت

چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت :

ای که شخص منت حقیر نمود ///// تا درشتی هنر نپنداری

اسب لاغر میان بکار آید ///// روز میدان نه گاو پرواری

 

آورده اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک جماعتی آهنگ گریز کردند

پسر نعره زد وگفت ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید

سواران را بگفتند او تهور زیادت گشت و بیکبار حمله آوردند

شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند

ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد

تا ولیعهد خویش کرد

برادران حسد بردند و زهر در طعامشان کردند

خواهر از غرفه بدید دریچه برهم زد

پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت محالست که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند

 

کس نیاید به زیر سایه بوم ///// ور همای از جهان شود معدوم

پدر را از این حال آگهی دادند

برادرانش را بخواند و گوشمالی بواجب بداد

 

پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تافته بنشست و نزاع بر خاست که ده درویشی در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند:

نیم نانی گر خورد مرد خدا ///// بذل درویشان کند نیمی دگر

ملک اقلیمی بگیرد پادشاه ///// همچنان در بند اقلیمی دگر

 

داستان کوتاه عاقبت زن نق نقو

داستان زیبای برکت

داستان عاشقانه پیر مرد

 

مجردها کليک کنيد
خرید بلبط هواپیما
کتاب کسب و کار
پربیننده ترین مطالب
جدیدترین مطالب امروز
Xبستن تبليغ
Xبستن تبليغ
فوتبال